خرید بک لینک
توی دو تا کتابخونه عضو هستم دریغ از ذره ای اثر مطالعه توی هرکدام شان! یکی از کتابخانه ها که دقیقا مرکز ملاقات هست!وارد حیاطش که میشوی فقط دخترهایی را میبینی که با تلفن همراهشان در حال تنظیم کردن زمان و مکان ملاقاتشان با دوست های خود هستند..«منظورم فقط جنس مخالف نیست کلا از کتابخانه به عنوان محلی براادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: پنجشنبه 18 خرداد 1396 ساعت: 21:36

فکر کنم حدود 1 ماه هست که میخواستم اینجا رو راه اندازی کنم ولی فرصت نمیشد..
این شد که الان این اتفاق افتاد و ما اینجا هستیم..
هر روز نزدیک 10 تا پست برای وبلاگ توی ذهنم میساختم ولی الان انگار ذهنم پوچ شده و هیچ ذهنیتی برای نوشتن ندارم..

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:29

اسباب کشی داریمدقیقا وسط سالی که من کنکور دارم و مثلا دارم درس میخونمساعت 7 رسیدم خونه ای که در حال حاضر اقامت داریم و بقیه خانواده در خونه دوم ساکن هستن و در تلاش برای پاک سازی منزل جدید، توی این 4 ساعت و نیمی که من تنهام،مادرم نزدیک به 10 بار با مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:29

آخرِ آخرش میرم دنبال کاری که از صبح تا شب با بچه ها سرگرم باشم..

من و چه به دکتر شدن و دیدن درد و سختی بچه های کوچولو؟!

واقعا یکی از اصلی ترین دلیل هام برای در نظر نداشتن رشته پزشکی همین جریانه!

باشد که خداوند عقل ما را بر احساس مان حاکم فرماید تا بتوانیم آینده نگرانه تصمیم بگیریم..

شاید هم درسم رو که خوندم و تموم شد یک مهدکودک تاسیس کنم..

اگر میتونستم حتما کاری میکردم که زمان در همین لحظه بایسته و من هیچوقتِ هیچوقتِ هیچوفت 18 ساله نشم..


برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:29

خانه مان عوض شده و من هر روز صبح از خانه تا مدرسه را پیاده طی می کنم. از روزی که سنم به مدرسه رفتن رسید هرروز پدر و مادرم من را با ماشین شخصی به مدرسه برده و برگردانده اند، از 11 سال قبلیِ تحصیلی ام فقط 2 سال را با سرویس رفت و آمد کرده ام و خودم میداادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:29

مادرم به همراه برادرم چند روز پیش برای تجدید قوا و دیدن مادرجانِ مادرم مرا به همراه پدر جان تنها گذاشتند. من هر روز تا ظهر کلاس داشتم و هربار که به خانه رسیده ام با فضای تاریک و سوت و کوری رو به رو شده ام،زنگ زده ام به پدر جان که : "من رسیده ام خانه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:29

کاش بین ذهن من و این وبلاگ یک سیم مستقیم نامرئی وجود داشت و من میتونستم همه و همه ی فکر ها و حرف هام رو راحت منتقل کنم چون مشکلات من _ یک کنکوری _ بدجور زیاد شده ،اول این که من به بیماری نوشتن مبتلا هستم و اگر در لحظه چیزی که در ذهنم تراوش می شود را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:29

دایی ام از اون سر دنیا زنگ زده بود تولدم رو تبریک بگه، پسردایی ام که 9 سالشه از اون طرف میگفت:
dont give boyfriend
بعد دایی ام گفت: روت تعصب داره میگه بهش بگو boyfriend نگیره!!!
تلفن رو که قطع کردم بغض کردم که چقدر دلم برای تک تک شون تنگ شده..
ولی الان فقط یاد متعصب کوچولوی 9 ساله میفتم و کیلو کیلو توی دلم قند آب میشه براش و میخندم..

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:29

گلی امروز کارت های دیدار آورد!!!! روی همه شون با تاریخ و ساعت و مکان یک روزی برای ملاقات نوشته بود،برای 4 سال دیگه،سال 1400. روش نوشته : همه ادما توی قول دادن عین همن،اما توی عمل کردن با هم فرق دارن.این ها همه ش بخاطر دلتنگی ناشی از تموم شدن مدرسه وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام پاکدل تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:29

صفحه بندی